تبليغاتX
غربت بی مهتاب

غربت بی مهتاب

Sat 10 Oct 2009

">

ساعت 8:14 AM نويسنده رسپنتا |


Sun 19 Jul 2009

نه درد
نه تلخ
نه واژه های یخزده ...

حسرتی در زندگی ام
یا غربتی در قلبم نیست
در لحظه هایی که تو با منی ....

تو روشن ترین ترانه زنده ماندنمی...

هرچند دلتنگی
در نگاهم
پرنده بی طاقتی شده
که بیقرار تر از باران خزان
محزونانه روی شاخه ها می نشیند....

((شبهای بی تو بودن
به درازای یک عمر میگذرد))

ساعت 3:32 AM نويسنده رسپنتا |


باور نمی کنم اما حقیقتی است که جانم را آتش می زند

بودی بودم ٬ نباشی ٬نخواهم بود

هستی ٬هستم ٬ نباشی چه خواهم بود

لیک من با فکر درد آشنای تو ٬شبهای بسیار٫بیدار مانده ام

و تو حتی در تصورت هم نمی گنجد که من با خیال تو تا کجاهای کجا کوچ کردم

با من نبودی با تو بودم

با من نباشی باز هم با تو خواهم بود

 

 

ساعت 2:49 PM نويسنده رسپنتا |


Thu 16 Jul 2009

 

وقتی از راه رسیدی دیروز

دل من سبز شکفت

آسمان سفره دل را گسترد

خانه از سوزش عشقت میسوخت

همه جا بوی محبت میداد

من پر از تشنگی خود را دیدم

جام صد بوسه ی تو آنجا بود

همه را نوشیدم

بوی صد یاس و اقاقی میداد

دست من میلرزید

تن من در طلبت میجوشید

من همه محو تماشای دلارایی تو

من همه محو تماشای خدایم بودم

شب همه اش آبی شد

خوب یادم هست آنجا

تو به من خندیدی

تو نمیدانستی٫ تو چه میدانستی

همه ی باغ و بهارانم تو

همه ی صورت مهرم از تو

همه ی صحبت و فردایم تو

کسی در را می زد

خبر آمدن شب میداد

من خدا را خواستم و تمنا کردم

محض این پاکی سرخ ٫ بنماید کاری

ساعت تند زمان را ببرد یک جایی

ساعت از خواهش من خشمین شد

صورت از تندی او سیلی خورد

من پریشان تو را می خواستم

سر انگشتانم٫ بر سر صورت تو٫ بوسه نواخت

غرق چشمان تو بودم دیگر

دل من با دل تو همبستر

تن من بوی تو داد

تو شتابان زمان را گفتی

وقت رفتن آمد

قلب من در طلبت سخت گریست

دگرت بار  ندیدم هرگز

نه پیامی ٫ نه کلامی

نه نشان از گذری

شب تهی از مهتاب

روز پر از تاریکی

بر زبان همه اما رفتنت جاری بود

باد و بوران آمد

همه را با خود برد

در دروازه ی من٫ منتظر زنگ تو شد

گل صد خاطره خندید

تن من بوی تو داشت

تن من بوی تو داد

باد از غیبت تو حرفی زد

دل من در پی تو سخت گریست .

 

ساعت 11:44 PM نويسنده رسپنتا |


تقویم

Thu 16 Oct 2008

تاریخ مرگ و ماتم است ، این کهنه تقویم روی میز

هر برگ آن را پاره کن میان شعله ها بریز

باید قلم گرفت به دست ،تقویم تازه ای نوشت

باید که تن نداد و رفت به جستجوی سر نوشت

این کهنه تقویم غریب ، تکرار تاریخ عزاست

بی ابتدا ، بی انتهاست

باید  جهان را تازه دید

رفت و به فردا ها رسید

برای یک آغاز نو نباید انتظار کشید

به اعتماد دست هم باید گرفت از نو قلم

دوباره خط زد و نوشت از ابتدا قدم قدم

تاریخ مرگ و ماتم است ،

این کهنه، تقویم غم است

بی ترس دوزخ و بهشت ،

 از زندگی باید نوشت...

ساعت 11:49 AM نويسنده رسپنتا |


Tue 14 Oct 2008

در اين هستي غم انگيز

وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»

كام زندگي را تلخ مي كند

وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

زندگي را

             تا مرزهاي دوزخ

مي لغزاند

ديگر – نازنين من –

چه جاي اندوه

چه جاي اگر...

چه جاي كاش...

و من

         – اين حرف آخر نيست –

به ارتفاع ابديت دوستت دارم

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

از لذت  گفتنش امتناع كنم.    

(مصطفی مستور)

ساعت 1:7 PM نويسنده رسپنتا |


Tue 30 Sep 2008

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خطهای عصیانی پیکرت ،شعله گمشده را بربایم

دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه نیایش ، در بیداری انگشتانم طراوید

خوشه فضا را فشردم

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سر انجام در آهنگ مه آلود نیایش ، تو را گم کردم

ساعت 6:8 PM نويسنده رسپنتا


Sat 6 Sep 2008

من در صدف تنها

با دانه ای باران

پیوسته می آمیختم پندار  مروارید بودن را

غافل که خاموشانه می خشکد

در پشت دیوار دلم دریا

     (سیاوش کسرایی)

ساعت 9:36 PM نويسنده رسپنتا |


Tue 26 Aug 2008

سپیده به عبث رفت و بازگشتش هرگز...!

سپیده رفت و

پشت هر صنوبری خمید..

رفت و روح تو

به مسلخ درد آمد،

چه حس دردناکی،!!

و شب دامن لمس استخوانهای پو کیده ات را درید

و جغدی آن دورترها

به جبر بودنت خندید...

 

                                         

ساعت 1:47 AM نويسنده رسپنتا |


آفتاب می شود

Sun 17 Aug 2008

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

(فروغ فروخزاد)

ساعت 11:28 AM نويسنده رسپنتا |