نه درد
نه تلخ
نه واژه های یخزده ...
حسرتی در زندگی ام
یا غربتی در قلبم نیست
در لحظه هایی که تو با منی ....
تو روشن ترین ترانه زنده ماندنمی...
هرچند دلتنگی
در نگاهم
پرنده بی طاقتی شده
که بیقرار تر از باران خزان
محزونانه روی شاخه ها می نشیند....
((شبهای بی تو بودن
به درازای یک عمر میگذرد))
ساعت 3:32 AM نويسنده رسپنتا
|
باور نمی کنم اما حقیقتی است که جانم را آتش می زند
بودی بودم ٬ نباشی ٬نخواهم بود
هستی ٬هستم ٬ نباشی چه خواهم بود
لیک من با فکر درد آشنای تو ٬شبهای بسیار٫بیدار مانده ام
و تو حتی در تصورت هم نمی گنجد که من با خیال تو تا کجاهای کجا کوچ کردم
با من نبودی با تو بودم
با من نباشی باز هم با تو خواهم بود
ساعت 2:49 PM نويسنده رسپنتا
|
وقتی از راه رسیدی دیروز
دل من سبز شکفت
آسمان سفره دل را گسترد
خانه از سوزش عشقت میسوخت
همه جا بوی محبت میداد
من پر از تشنگی خود را دیدم
جام صد بوسه ی تو آنجا بود
همه را نوشیدم
بوی صد یاس و اقاقی میداد
دست من میلرزید
تن من در طلبت میجوشید
من همه محو تماشای دلارایی تو
من همه محو تماشای خدایم بودم
شب همه اش آبی شد
خوب یادم هست آنجا
تو به من خندیدی
تو نمیدانستی٫ تو چه میدانستی
همه ی باغ و بهارانم تو
همه ی صورت مهرم از تو
همه ی صحبت و فردایم تو
کسی در را می زد
خبر آمدن شب میداد
من خدا را خواستم و تمنا کردم
محض این پاکی سرخ ٫ بنماید کاری
ساعت تند زمان را ببرد یک جایی
ساعت از خواهش من خشمین شد
صورت از تندی او سیلی خورد
من پریشان تو را می خواستم
سر انگشتانم٫ بر سر صورت تو٫ بوسه نواخت
غرق چشمان تو بودم دیگر
دل من با دل تو همبستر
تن من بوی تو داد
تو شتابان زمان را گفتی
وقت رفتن آمد
قلب من در طلبت سخت گریست
دگرت بار ندیدم هرگز
نه پیامی ٫ نه کلامی
نه نشان از گذری
شب تهی از مهتاب
روز پر از تاریکی
بر زبان همه اما رفتنت جاری بود
باد و بوران آمد
همه را با خود برد
در دروازه ی من٫ منتظر زنگ تو شد
گل صد خاطره خندید
تن من بوی تو داشت
تن من بوی تو داد
باد از غیبت تو حرفی زد
دل من در پی تو سخت گریست .
ساعت 11:44 PM نويسنده رسپنتا
|
تاریخ مرگ و ماتم است ، این کهنه تقویم روی میز
هر برگ آن را پاره کن میان شعله ها بریز
باید قلم گرفت به دست ،تقویم تازه ای نوشت
باید که تن نداد و رفت به جستجوی سر نوشت
این کهنه تقویم غریب ، تکرار تاریخ عزاست
بی ابتدا ، بی انتهاست
باید جهان را تازه دید
رفت و به فردا ها رسید
برای یک آغاز نو نباید انتظار کشید
به اعتماد دست هم باید گرفت از نو قلم
دوباره خط زد و نوشت از ابتدا قدم قدم
تاریخ مرگ و ماتم است ،
این کهنه، تقویم غم است
بی ترس دوزخ و بهشت ،
از زندگی باید نوشت...
ساعت 11:49 AM نويسنده رسپنتا
|
در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
(مصطفی مستور)
ساعت 1:7 PM نويسنده رسپنتا
|
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خطهای عصیانی پیکرت ،شعله گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه نیایش ، در بیداری انگشتانم طراوید
خوشه فضا را فشردم
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سر انجام در آهنگ مه آلود نیایش ، تو را گم کردم
ساعت 6:8 PM نويسنده رسپنتا
من در صدف تنها
با دانه ای باران
پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را
غافل که خاموشانه می خشکد
در پشت دیوار دلم دریا
(سیاوش کسرایی)
ساعت 9:36 PM نويسنده رسپنتا
|
سپیده به عبث رفت و بازگشتش هرگز...!
سپیده رفت و
پشت هر صنوبری خمید..
رفت و روح تو
به مسلخ درد آمد،
چه حس دردناکی،!!
و شب دامن لمس استخوانهای پو کیده ات را درید
و جغدی آن دورترها
به جبر بودنت خندید...
ساعت 1:47 AM نويسنده رسپنتا
|
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
(فروغ فروخزاد)
ساعت 11:28 AM نويسنده رسپنتا
|